سلام
مرسي از دوستاني كه پيام گذاشتن
من مطمئنم كه زنم قصد خيانت داشت و زمان بهش دادم و تلاشم رو كردم و الان مطمئنم كه ديگه نمي خواد بهم خيانت كنه
دوستان پرسيدن چرا صحبت نكردم در موردش، بعضي چيزها اگه گفته بشن پلهايي رو خراب مي كنن كه ساختنشون ديگه امكان نداره. در ضمن واسه من مهم اين بود كه بدون ترس از من قضيه رو تمام كنه، كه كرد و هر دو سربلند شديم.
نمي دونيد بعد از چند ماه الان چه باري از روي دوشم برداشته شد
بر مي گردم، فعلا
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 14:18  توسط سهراب
|
جالب مي دونيد چيه؟
اينه كه به من گير مي ده، سوال پيچم مي كنه. كجا بودي، با كي بودي، چكار كردي؟
هنوز وقتش تموم نشده، كاش برگرده
+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 10:14  توسط سهراب
|
كاش زورقي بودم براي تو
بايد برم از اين زندگي، من مي تونم
فكر كه مي كنم چشمهام بهم خيانت كردن، آوار مي شه بر سرم همه زندگيم
كاش . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 10:39  توسط سهراب
|
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 8:18  توسط سهراب
|
سلام
ديروز چقدر به من محبت كرد.
آخه نمي دونه كه من مي دونم كه داره به من خيانت مي كنه.
دنياي خنده داري داريم، نه؟
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 8:18  توسط سهراب
|
سلام
اين اولين پست وبلاگ خيانت است
نوشتن اين جملات يك تصميم آني بود، بعد از دو ماه آوارگي حسي.
من دو ماه پيش فهميدم كه زنم مي خواسته بهم خيانت كنه و ماه پيش فهميدم كه هنوز مي خواد و امروز مي دونم كه كي قرار اينكار رو بكنه
من بعد از يان روزهاي خشم و غم ديگه نمي تونستم به كسي اعتماد كنم، اين بود كه دل به فضاي سايبر بستم
جايي كه وفاداري بي معنيه، پس ديگه ترسي از خيانت نخواهم داشت
دوستان عزيزي كه كامنت خواهند گذاشت اين اجازه رو به من بدهند كه فضاي وبلاگم رو حداقل منزه نگه دارم
اميدوارم كمي از بارم برداشته بشه با "خيانت"
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 15:35  توسط سهراب
|